تبليغاتX
باران

هنوز دوسش دارم و گاه دلم تنگ می شود برایش. حرف می زنیم اما نه عمیق. دوستیم اما نه نزدیک.

دوستش دارم اما مدت هاست که دیگر نخواسته امش. زمانی خواهشم آنقدر بود که با نوسان هایش

 کنار می آمدم و سعی می کردم رابطه مان را حفظ کنم بلکه بهترش کنم. او می خواست و نمی

خواست و ناگهان دیگر نخواست و رابطه مان کم شد ٬ گم شد. هنوز می خواستمش. گفتمش ٬ فایده

نکرد. زمان گذشت. برگشت. نه کامل. باز با شک:می خواست و نمی خواست و من نمی خواستم

خوشحال شد چون او هم نمی خواست. گاهی حرف می زنیم و دلمان تنگ میشود برای هم. اما در پس

 این رابطه ٬ این دوستی تعادلی وجود ندارد. هم چنان او گاهی دوست هست و گاهی دوست نیست و

 من همیشه دوست هستم با اینکه نمی خواهمش.

 

« این من و ماه شب و دشت اقاقیهامون

 

این تو و شعر و غم و قصه بی فردامون

 

این من و یاد تو و چشمای لبریز از اشک

 

این تو و شرم نگاه و لکنت حرفامون

 

این من و شوق رسیدن با تو به آسمون

 

این تو و رفتن به یه سرزمین بی نشون

 

این من و سادگی و عشقی که اندازه نداشت

 

این تو و تنها گذاشتن من بی هم زبون. »

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:1 توسط سهیلا |

دل را به کف هرکه برم باز پس آرد........ کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

 

فكر نمی کردم که بشکنم. چه بی رحم بودی تو. پس این همه احساس برای که بود؟

 

اون دوست دارم گفتنا؟ اون عاشقتم گفتنا؟«اگر گفتی دوست دارم فقط بازیه لبهات بود وگرنه رنگ

 

خودخواهی نشسته توی چشمات بود»

 

دیگه طاقت این همه شکست و آه و نفرین رو ندارم.

 

دیگه چیزی جز اشکهام برام باقی نمونده

 

تو منو شکوندی . منی که همیشه با تو صادق بودم ، منی که همیشه دوست داشتم

 

هروقت  به کسی گفتم دوستش دارم چیزی جز خاطرات نصیبم نکرد. عشق سرابی بیش نیست. این سراب

 

تمام زندگی من بود . بگذرم؟ چگونه؟

 

بیا و خاطراتت را ببردیگه تاب دیدن این همه غم را ندارم

 

حال عاشق شو بدون من

 

به یاد من نباش که باز مرا درگیر خود میکنی.

 

فقط بدون که هنوز هم خیلی دوست دارم.

 

قلب من رو شکستی فدای سرت « فدای سرت اگه من خیلی تنهام..... فدای سرت اگه گریون چشمام.....فدای

 

 سرت اگه دلمو شکستی......میگن عاشق یکی دیگه هستی »

 



 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:11 توسط سهیلا |

خدايا براي آنچه نداشتم به سوي تو آمدم اما جوابي نشنيدم .كورسوهاي من به جز تو راهي به نور روشنايي نمي بيند .در اين سياهچال زمان بوي تلخ غم تمام وجودم را گرفته است .تنهاي تنها شده ام. در حسرت روزهايي كه داشتم و ندارم مي سوزم. براي هيچ و پوچ مي گريم٬  بدون اينكه اشكي بريزم .كسي در اين سايه ها آشكار نمي شود …

همه در كنارم هستند و هيچكس نيست ...همه مي گويند ولي هيچكس نمي شنود ...همه مي گريند ولي كسي اشكي نمي بيند ...همه مي بويند بدون اينكه بويي حس كنند ...زمانه مي گذرد بدون اينكه وجود داشته باشد چه فلسفه اي است بودن در حالي كه نيستي و ماندن در حالي كه مدتهاست رفته اي ...

چه ساده دلم مي شكند بدون هيچ گناهي ...شايد تنها گناهش پاك بودنش است .دلهاي پاك هميشه محكوم به سياهي هستند براي هميشه ...هيچ حس خوبي در اين دنيا وجود ندارد .گذر زمان انسانها را چه پست كرده است .براي دوست داشتنت سند مي خواهند. بوي تعفن دورنگي وريا حالم را بد ميكند ...سخت است شكستن بدون اينكه شكسته باشي ...»

 

«از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بی کرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او به سر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در بستر دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد

آن کس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت:

«او یک زن ساده لوح عادی بود.»

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

آن بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو در به در نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

و آن آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ، مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز.»

  

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:49 توسط سهیلا |

  ..........  كجايي عزيزم ببيني كه تنهام  ..........

          ........... تسليت قلب صبورم ديگه اون دوست نداره ............

                                                                   

كجايي عزيزم كه نگاهم هنوز هم تو حسرت نگاهت در لا به لاي يك دنيا درماندگي از نبودنت غرق شده است .نبودی ببينی با نبودنت چه دنيايی ساختم ديگه حس پريدن ندارم پرمن شكسته.چه فريادي با چه خيالي در كدام شيون گنگ؟ دل رامي شكني به جرم بي بال وپربودن بال و پرم را تو گرفتي مگر يادت نيست؟  وقتي كه ساده گذشتي از اين همه احساس قشنگ .برايت شكفتم نبودی ببينی .بدان بعد از تو خردسالی ام بزرگ نشد .

سبكی خيانت را به نداشتن نايی برای بازگو كردن رهاكردم .تو كه با بوسه هاي باد زنده بودی چه شد كه درآغوش كلاغ ها هم غنچه كردی؟ چه ساده به گذر زمان عادت كردم . سنگفرش گلويم با هق هق شلوغی ازحجم بی تابی مزين شد .هق هقی كه نفس هايش با شنيدن يك كلمه از نامت به زيباترين فرياد دنيا خواهد رسيد .نبودی كه ازبودنت، نبودنت نصيبم شد .

نگاهت نخواست ببيند شكستن يك درخت زرد را به جرم بهاری نبودن .تو رفتی وبا اشكهايم سالهای  سال است كه دريا ها ساختم .بال من شكسته اما هنوز پاهايی براي راه رفتن دارم به اميد رسيدن به رد پايت در زير خاكهايی از جنس فراموشی .سكوت نمی كنم تا همه ببيند كه برای نبودن يك نفس چگونه نفسی بريده خواهد شد .

وقتي خورشيد براي تابيدن به بلنداي بام آسمان مي نشيند من به اين مي انديشم كه اگر دستان تو در دستگيره ای دست من بود چگونه اين همه حرارت را تحمل مي كردم .خورشيد هم براي ديدنت شرم دارد و آنگاه كه تو را می بيند  شرمی از جنس غروب وجودش را مي گيرد.شكستن غرور خورشيد را هم شنيدم وقتي حضورت برايم غروب كرد .وقتی كه گريه كردم خدا هم سكوت كرد وآنگاه شب را آفريد به احترام گريه های من و پاييز را آفريد برای عبرتم .

پاييز فصل محبوب من است همۀ عشق من است زرد شدن و شكستن ساقه های درختان .فصل رنگهای زرد و نارنجي و قرمز .اينجا حقيقت تلخی نهان است .سقوط از بلندای غروربه زمين عشق جايی كه تنه محكم درخت هم رها يت می كند .بايد پيشتر ازاين مي افتادم .هيچ درختی وطن من نبود دلم براي كلاغ ها تنگ می شود كاش يكی ازپرهای سياهشان همراهم بود شايد مثل آنها گستاخ ميشدم و اينقدر زاری براي نبودن يك بت را نمی دادم .

حال من گستاخ ترينم، اينقدرعذابت را كشيدم كه زبانم مي تواند تمام موجودات روی زمين را استيضاح كند تو خواهي شنيد جواب بی رحمی هايت را با گوشهای ناشنوايت.من تو را درهمين رنگهای تيره هم دوست دارم .در شهر های من غربت آشيانه دارد همه از تو كورتر وكرترند.ناشنوايانی كه می شنوند اما نمی شنوند و لال هايی كه حرف مي زنند اما نمی زننداز كجای شهرم بگويم كه همه مرده اند .آخر تو كه نبودي همه زيبايی ها كوچ كردند.

زشترين دشنام ها را برايت ترانه ساختم ، چه بی حيا شده ام .ببخش مرا كه اينچنين از نبودنت قصه می گويم .شايد اگر مي دانستی  شبها پياده ازكنارپنجره ات رد می شوم سكوتت را می شكستی .چه شبهايی كه از كنا رت گذشتم و تو مرا نديدی .نمی خواهم از گورستان معجره طلب كنم آه چه زيبا مراسم تشييع غرورم را برگزار كردی غرورم كه مرد من هم مردم .مردگان نمی توانند سخن بگويند پس هر چه كه مي خواهی از زبانشان بگو.شنيد نش با من .

خسته شدم ازاين مرثيه و شيون اين همه گفتم و تو رفتی و حال اينچنين تو خالی شدم .قطره قطره آب شدم از دوستيمان.لحظه لحظه درد می كشم از بودنم پس هستم وتابوت های خالی ازجسد را می نگرم روزی خداوند برای خوشبختی  من، تو را آفريد اما اينك خدا هم از خوشبختی من نااميد شده است . ای كاش تودرمن مقدس بمانی شايد خداوند ببيند كه هنوزهم خوشبختی من درنهان تو وجود دارد.

 

باورم نمی شود اين همه هيجان برای عشقی كه خيلی وقت است به سكوهای خالی از من عادت كرده است . ديگر هواداری ندارم ديگر كسی عاشق خنده هايم نيست .پرچم وجود من بر بلندای  قله ی  ديوانگان بدون رقيب زده شده است وكسی را ياراي مقابله نيست . من بهترين كوهنورد كوه غم بودم مي دانستي .....؟؟؟ بدون گريه كردن هم رقيب ندارم . . تولدی دوباره با نوشتن دلتنگی تو سراسروجودم را گرفت .

دوستت دارم ای زيباترين بی وفای دنيا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:47 توسط سهیلا |

امروز یک روز بارانی است

دل به رنگ آبی آسمان تیره و تار شده است

قطره های درخشان باران پهنه ی وسیع زمین را فراگرفته است

و اما من...

من حس متفاوت از هر روز دارم

سرشار از شورو نشاطم...

کلماتم به رنگ عشق است

دستانم مملو از مهربانی است

دلم لبریز از حس زیبایی دوست داشتن است

و وجودم از تو وجود یافته

و اما تو...

خواستنی ترین خواسته من

عزیزترین مهمان قلبم

با ارزشترین دارایی من

بگذار بگویم همه عشق من

و اما عشق...

عشق تلاقی نگاه من و توست

عشق...

 

 

« بی خود نیست هرگاه این دل شکسته را در کوچه پس کوچه های تنهایی از پی تو روانه می کنم تا در

 

گوشه ای از تنهایی خویش تو را بیابد و با تو انس گیرد چنان آرامشی می یابد که گویی هیچ گاه دغدغه ای

 

 نداشته و گویی گمشده اش را بازیافته است و آن گاه که این دل آرام از تو فارغ می شود اثر نورانی تو در

 

وجودم باقی می ماند.»

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:11 توسط سهیلا |

شكستن بغضم كار ساده اي نبود شكستم هر چه درون بغضم بود .گويا انتظار ش به سرآمده بود بغض خسته

 اي من صداي آشنايي شنيده بود چه بي صبرانه گريه ميكرد گويا اشكهايم هم مي دانستند كه بعد از اين

ريخته نخواهند شد .

صداي التماس مرا خدا شنيده بود براي شكوه هاي من مرهمي از جنس يار برايم معجزه كرد دستان معجزه

 گر خدا مرا از اين همه سر درگمي رها كرد .

سوختم وساختم و گريه كردم اما عاشق كسي نشدم حال مي خواهم دوست داشتن را بدون تو تجربه كنم.اي

 بي وفا دلم را شكستي اما ديگربراي دل شكسته ام گريه نمي كنم من تورا فراموش مي كنم خواهي ديد.

اينك دل من مرحم يافته.اينك دل من با شنيدن نجواهاي يك فرشته اي زميني آرام مي شود نيستي ببيني كه

 بي توهم زندگي ميكنم و خوشحاليم را با بوي خوش بهارتقسيم مي كنم صداقتي از جنس باران جنس يار من

 است شكوفه ها براي شكفتنش روزه ی پاييز گرفته بودند.حال فهميدم چرا پاييز براي من اينقدر طولاني

بود .


من ! زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ...

گله اي نيست!!!

      سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع .... سر ما وقت وداع بر سر دیوار دل است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:32 توسط سهیلا |

 

یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را

یادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد

جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم

مبادا دل تنگش بشكند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام

نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد

هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه

می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن

به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد

و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی

و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن

دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد زنده ام

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:38 توسط سهیلا |

 

خورشید دامن کشان گذشت از آن مرغزاران. از آن سوی افق مهتاب دمیدو  بر همه جا نوری لطیف فرو ریخت.

من همانجا در سایه درختان نشسته بودم و در این اندیشه که آسمان از چه این همه دگرگون می شود؟

گاهی از لابه لای شاخه ها به درختان می نگریستم. به آن زرین پولکهای پراکنده بر فرشی کبود. به شرشر جویباران روان در دره نیز گوش می سپردم.

آنگاه که پرندگان میان شاخه های ایمن و پربرگ درختان آرام گرفتند و گلها به خوابی ژرف چشمانشان را فرو بستند و همه جا آرام شد ناگاه صدای آهستۀ گام هایی گوش هایم را نواخت. نگاه کردم و دیدم دو محبوب دست در دست به من نزدیک می شوند. آمدند و زیر درخت اندوه نشستند. من آنان را می دیدم اما آنها من را نمی دیدند.

دیری نپایید که پسر جوان به اطراف نگریست و گفت:

« محبوب من، بنشین در کنارم. بشنو سخنان مرا و لبخندی بزن که تبسم تو رمز آینده ماست. شاد باش که اینک، زمانه از ما شاد است. می دانم در شکی، چرا؟ روحت با من سخن گفته است. حبیبا شک در عشق گناه است. ز.دا که بانوی همه املاک گسترده شوی که مهتاب سیمین ذره های نور خود را بر آن فرو می پاشد و صاحب چنان کوشکی می شوی که به قصر پادشاهان می ماند.

سوار بر سمند نیک منظر به خرمگاه ها خواهی رفت و نشسته بر درشکه های زیبایم به بزمگاه مطربان.

محبوب من ، همچون تبسم زر خزاینم لبخند بزن. به سان گوهرهای فراوان پدر به من نگاه کن. محبوب من گوش بسپار. محرم اسرار دل تنهای من ، تنها تویی.

در ماه عسل با انبوهی از زر در دست به ساحل «سوئیس»، به شاهراه های خرّم «ونیز»، نزدیک کوشکهای نیل ، زیر شاخه های سایه گستر سدر لبنان می رویم. آنگاه چشمان رشکور زنان اشراف از انبوه زر و زیورت در حسرت خواهند سوخت.

همه اینها را به تو میدهم آیا نمی پسندی؟

آه لبخند تو ، لبخند سرنوشت من چه شیرین است.»

اندکی بعد دیدم به آرامی به راه افتادند و بر گلها قدم می نهادند، تو گویی اغنیا هستند که بر دل فقیران گام می زنند. آنانم از نزد من رفتند و من هم چنان در این اندیشه بودم که مال را با عشق چه کار؟

نه مگر مال خواستگاه تمام بدیهاست و عشق سرچشمۀ همۀ نیک بختی ها و نور؟

در این اندیشه سرگشته بودم که ناگاه دیدم دو شبح از کنار من گذشتند و بر خاشاک نشستند.

پسر و دختر جوانی بودند که از سوی کشتزاران می آمدند. از کلبه های برزگران.

پس از چند لحظه شنیدم که یکی آه کشان می گفت:

«محبوب من، اشک مریز. ما بندگان عشق اینک از آن چشمانی روشن داریم. در مدرسه عشق به ما آموخته اند صبر و شکیبایی را . اشک مریز و آرام باش. نه مگر ما بر سر عشق هم سوگند شده ایم؟ این همه رنج را از چه تحمل می کنیم؟ رنج بی نوایی و بیچارگی را؟ درد فراق را؟ نه مگر بهر عشق؟ مرا گریزی نیست. جز آنکه با این زمانه هماورد شدم و در این نبرد به غنیمتی دست یابم سزد که آن را به تو هدیه کنم تا با آن بتوانم عمر مانده را بگذرانم. محبوب من، عشق نمی پذیرد جز آه ژرف را.

آهی که از آن آتشین اشکی می توان افشاند.

اشکی همچون بخور، معطر و خوشبو. ما را همان بس که سزاواریم.

محبوب من، پیش از آنکه مهتاب نقاب برکشد با تو وداع می گویم.»

آنگاه آوای نرمی که آه آتشینی آن را از هم می گسست، آوای عذاری باریک اندام شنیدم که با تمامی حرارت عشق و تلخی فراق و حلاوت صبر می گفت:

«خداحافظ محبوب من .»

آنان از همدیگر جدا شدند و من هم چنان مجذوب دستان مهربانی در سایۀ آن درخت نشسته بودم و نگران از اسرار این دنیای شگرف. در همان لحظه به طبیعت آرام نگریستم و اندکی اندیشه کردم و چیزی دیدم بس کران ناپیدا!

چیزی که نمی توان آن را با مال خرید.

چیزی که اشک پاییز آن را نتواند شست.

چیزی که سوزسرما آن را نتواند کشت.

زاده دریاچه های «سوئیس» و سرزمین های خرّم«ونیز» نیست.

چیزی دیدم که در بهار با بردباری زندگی می یافت و در تابستان ثمر میداد.

آری در آنجا « عشق » را دیدم.

                                                      جبران خلیل جبران برگرفته از کتاب (اشکی و لبخندی)

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:52 توسط سهیلا |

محبوب من، بیا تا دمی در میان تپه ها قدم زنیم برفها همه آب شده اند. زندگی از بستر برخاسته ، می بینم او

 

را در فراز و نشیب ها.

 

بیا رد گام های بهار را در سبزه زارهای دور دست بجوییم.

 

بازآی تا به بلندای تپه ها پر کشیم و درباره سبزه زارانی اندیشه کنیم که در آن پایین دستها موج می زنند.

 

هان، سپیده بهاری، آن کهنه لباس شبهای ظلمانی زمستان را از تن در آورده و تن پوشی از شکوفه های زیبای

 

درختان هلو و سیب را به بر کرده و چون نو عروسان شب قدر جلوه فروشی می کند.

 

تاک بنان از خواب برخاسته اند و چون عاشقان ساقه های خود را در آغوش گرفته اند.

 

آری ، می بینیم جویبارانی را که میان صخره ها ، رقصان روانند.تو گویی ترانه های شادی و سرور را

 

تکرار می کنند. و گلها چون حبابهای نشسته بر دریا در میان سبزه زاران جلوه می فروشند.

 

بازآی تا دُرد اشکهای باران را از ساغر نرگس هامان سرکشیم و گوش جانهایمان را سرشار از ترانه های

 

شادمانه پرندگان کنیم و بوییدن عطر نسیم را غنیمت شماریم و در کنار این سنگ بزرگ همچون بنفشه ها

 

پنهان بنشینیم و عاشقانه گونه هایمان را غرق بوسه کنیم.

 

                                                                      برگرفته از کتاب اشکی و لبخندی(جبران خلیل جبران)

 

 

سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید و همیشه  تو زندگیتون موفق باشید.

 

بقیه عکسها توی ادامه مطلب

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:16 توسط سهیلا |

تویی تویی به خدا اینکه از دریچه ماه

نگاه می کند از مهر و با منش سخن است

تویی که روی تو مانند نوگلی شاداب

میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است

 

تویی تویی به خدا این تویی که در دل شب

مرا به بال محبت به ماه میخوانی

تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت

گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی

 

تویی تویی به خدا این دگر خیال تو نیست

خیال نیست به این روشنی و زیبایی

تویی که آمده ای تا کنار بستر من

برای اینکه نمیرم ز درد تنهایی

 

تویی تویی به خدا این حرارت لب توست

به روی گونه سوزان و دیده تر من

گهی به سینه پر اضطراب من سر تو

گهی به سینه پر التهاب تو سر من

 

تویی تویی به خدا دلنشین چو رویایی

تویی تویی به خدا دلربا چو مهتابی

تویی تویی که زامواج چشمه مهتاب

به آتش دلم از لطف میزنی آبی

 

تویی تویی به خدا عشق و آرزوی منی

به سینه تا نفسی هست بی قرار توام

تویی تویی به خدا جان و عمر و هستی من

بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام

 

منم منم به خدا این منم که در همه حال

چو طفل گمشده مادر به جستجوی توام

منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق

در آن نفس که بمیرم در آرزوی توام

 

منم منم به خدا این که در لباس نسیم

برای بردن تو باز میکند آغوش

من آن ستاره صبحم که دیدگان تو را

به خواب تا نسپارم نمی شوم خاموش

 

منم منم به خدا این منم که شب همه شب

به بام قصر تو پا می نهم به بیم و امید

اگر زشوق بمیرد دلم چه جای غم است

در این میانه فقط روی دوست باید دید

 

منم منم به خدا سایه تو نیست منم

نگاه کن منم ای گل که با تو همراهم

منم که گرد تو پر می زنم چو مرغ خیال

ز درد عشق تو تا ماه می رود آهم

 

منم منم به خدا این منم که سینه کوه

به تنگ آمده از آه و اشک و زاری من

زکوه هرچه بپرسی جواب می گوید

گواه ناله شب های بی قراری من

 

من و توایم که در اشتیاق می سوزیم

من و توایم که در انتظار فرداییم

اگر سپیده فردا دمد دگر آن روز

من و تو نیست میان من و تو این ماییم.»

 

Click for Full Size View

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:51 توسط سهیلا |